به حسرت تکیه زده ام و زانوان غم در آغوشم می لرزد ،
آنروز بی آنکه سوز دردی احساس کنم سینه ام شکافته شده بود.
و من سرمست می گفتم وه چه شیرین است این شکافتن...
اما نمی دانم چرا ،
حالا که او می رود شکاف سینه ام را احساس می کنم.
آه می سوزد و خالی است...
التماس نگاهم دردناک است وقتی فریاد می زند بازگرد او تو را ،
با خود نمی برد ،
بازگرد و در جایت آرام بگیر...
می تپد و می رود...
نگاهی به پشت سر می اندازد و مرا می بیند همچون جسمی بی جان
می خواهم با او نرود ، برایم بماند.
می گوید تو سالهاست مرا به او داده ای ،
می گویم تو را به او دادم ولی او تو را نمی خواهد ، تو را گم می کند
یخ می زنی و تپش هایت می میرد ...
زیر پای سینه نشکافتگان له خواهی شد.
آرزو
کلمات کلیدی :